آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

36.آ آ آ آ

همیشه تا شروع میکنی به غر زدن و داد زدن دستمون رو هی میزنیم رو دهنت تا صدای آ آ بده و خوشت بیاد و دیگه داد نزنی:) حالا خودت یاد گرفتی وقتی حوصله ت سر میره شروع میکنی میگی عمه عمه عمه! بعد با مشت میزنی تو دهنت:)) بعضی وقتا انقدر محکم میزنی که گریه ت میگیره قربونت برم من:*
5 بهمن 1391

31.موش مامان:*

عاشق ماشین لباسشویی مون شدی! کار که میکنه میری میچسبی بهش و تکون نمیخوری! 3 روزه همش تو خونه داری راه میری و سق میزنی! یکککککک صدای بلندی هم میده! مامان قربون اون سق زدنت بره:* امشب رو پای بابا بودی که بخوابی ... بعد هی الکی سرفه میکردی که پستونکت پرتاب شه و بخندی! عزیزمی فینگیلی:* دیروز اومدم بشینم رو مبل پام خورد به لیوان آب شما و ریخت! عین آدم بزرگا یهویی زدی زیر خنده:)) خیلی صحنه ی بامزه ای بود:*
30 دی 1391

26.بابا - عمه!

خیلییییییییی بامزه شده ... همش داری راه میری میگی عمه! باباتم فوری پشتش میگه بابا! بعد با همون ریتمی که بابات میگه بابا تو میگی عمه! بابات دوسیلابی میگه با با! تو هم میگی عم مه! قربونتون برم من:*
24 دی 1391

23.عمهههههههههههه!

مامانی دیوونم کردی از دیروز راه میری میگی عَمَه! قربونت برم اول باید بگی مامان بابا! عمه چیه دیگه؟؟؟:)) عمه ت که کلی ذوق کرد واسه خودش:)  چند باری هم مامَن گفتی:) ولی بابا نگفتی هنوز! نصفه شب از خواب پاشدی میگی عمه! بابا منو بیدار کردی عمه چی میگه این وسطه؟:)) عوضش بخاطر اینکه بیدارم کردی منم قشمت اول مارچلندز رو دیدم و ضبط کردم:) دستت درد نکنه اگه بازم نمیدیدم کلی غصه میخوردم:)) البته دیشب بطور کلی خوابم نمیبرد ... نشستم به تمیزکاری اتاق خودمون ... ولی حس تمیز کردن اتاق تو دیگه نبود:)
20 دی 1391

17.دخترمان میگوید خقققققققققق!

صدای بامزه ای که از دیروز یاد گرفته ... اونم چجوری؟ وقتی غذا رفت تو مماخش و این صدا تولید شد! از اونموقع ولمون نمیکنه! بیچاره مون کرده ... از خواب پا میشه میگه خقققققققققققققق:دی  خیلی صدای بانمکیه که در حالتی تولید میشه که دهن بسته باشه و دماغ پر:))))))))))
6 دی 1391

12.فینگیلک مامان میشینه:*

پنجشنبه 9 آذر در 179 روزگی آمیتیس بدون کمک کسی نشست:* منتها وقتی نشست اولش رو به پایین متمایل بود و بعد از اندک زمانی هم یه وری غش کرد ولی همونم دل ما رو برد:* دخترم خانوم شده:)  تازه دخترم دیگه رسما غذاخور هم شده ... یکشنبه نشستم نت رو زیر و رو کردم و براش دستورغذا درآوردم ... بیشتر از وبلاگ دوست خوبم ماندانا مامان سپند کوچولو بود که دستورا رو میخوندم و غصه میخوردم که چجوری ماندانای طفلی با عشق واسه سپند خوشگل غذا درست میکرد:( خدا هیچ مادر و پدری رو تو غم بچه شون نشونه:(( خلاصه عصری رفتیم قابلمه و ماهیچه خریدیم برای سوپ ... ماهیچه خریدن هم جای خودش کلی جالب بود:)) اینجا ماهیچه نداشتن! میگفتن باید یه سردست کامل بخرین! خلاصه که آخر...
9 آذر 1391

7.اولین غذا با قاشق:)

چند روزه برات ننوشتم مامانی ... مریض بودی و هستی گلکم:(  جمعه ی 2 هفته پیش رفتیم همدان برگشتنه بی تابی میکردی ... مامانبزرگه میگه مال دندونته ... شبها با جیغ پامیشدی و دلم برات کباب میشد ولی میگفتم از اونایی هستی که بد دندون درمیارن حتما! یکشنبه از حموم اومدی بیرون و طبق معمول داشتی جیغ میکشیدی ته دهنت دو تا دونه مثل تاول دیدم :( فکر کردم دندونته که همه گفتن اولین دندون از اون ته درنمیاد که! خلاصه بازم نگاه کردم شب و دیگه ندیدمش ... گفتم شاید اشتباه دیدم ... خودمم حالم خوب نبود و شب رفتیم 3 تا آمپول زدم و تا صبح به سختی خوابیدم ... صبح که بیدار شدم باز با گریه های تو بود ... دوباره تو دهنت دیدمشون:( زنگ زدم به بابا مرتضی که پاشو بریم ...
12 آبان 1391

6.حرکت با روروئک!

امروز عزیز دل مامان با روروئک 1مسیر رو بطور دایره وار و دنده عقب طی کرد  قربونت برم مننننننننن :* هر روز که میگذره شیرینتر از قبل میشی مامان ... وقتی از خواب پا میشی و یهویی و بطرز کاملا یه کله میخوای پاشی و بعد که نمیتونی لبخند کج میزنی و دلبری میکنی تا بلندت کنیم دلم ضعف میره برات   همه ی کارات 1 جورایی دوست داشتنیه ... همیشه نگاهت که میکنم فقط میتونم بگم خدایا شکرت ... خدایا به هرکی نی نی میخواد و نی نی نمیاد 1 نی نی سالم بده ...
29 مهر 1391